به نام اوست که می ماند
با دستانی لرزان و دلی امیدوار به خواسته ی عزیزی آمده ام تا بنویسم .
می خواهم بمانم تا جایی که بتوانم
میخواهم دیروز را به امروز و امروز را به فردا بچسبانم
میخواهم دلتنگی ها یم را بیرون بریزم و از پشت پنجره ی آبی زندگی به دنیای وصال نگاه کنم
ولی این بار نگاهم معنای بیشتری دارد
دوستان با تشکر و قدردانی فراوان از این که در این مدت تنهایم نگذاشتید و بارها
زدید از شما می خواهم که همچنان شادم کنید و با حضور سبزتان مرا بیشتر از این دلگرم کنید
((دوستون دارم))منتظر حضور سبزتان هستم)
(
منو ببخش
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام بمون دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم من واسه تو خیلی کم
باور
مترسك
خيلي ها مترسك رو دوست ندارند
چون پرنده ها رو مي ترسونه
ولي من دوسش دارم چون تنهايي رو درك مي كنه
كاش
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت
يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت
اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان
هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت
خلوتي مي خواهم
خلوتي مي خواهم
قلمي از گل ياس
دفتري جنس بلور
بنويسم از عشق
بسرايم از نور
روي خط هاي نسيم
دو قدم راه روم
بکشم شکل تورا
و به دستت انگور
يادم افتاد شبي
رفته بوديم ته باغ
تو به من مي گفتي
بنويس چشم شيطان شده کور
بارون از خط نگاهم می چکه رو پلک جاده
توی امتداد این خط منم اون کولی ساده
چه خوبه توشهرکاشکی حرف اما روشناختن
گم شدن توشهرتاریک صبح فردا روشناختن
توی روشنی فردا لحظه حضور رو دید ن
تو ترانه نگاهت ا ون معما رو شناختن

باز تنها باز تنها می سرایم
باز تنها باز تنها می سرایم شعر غم را باز هم اندیشه های زشت و زیبا
کاش خوبی ها بماند،کاش خوبی ها بماند
باز تنها باز تنها می سرایم شعر غم را
این ترانه از کجا آمد نمی دانم ولی
آن شب که تنهایی به بالینم بیامد با خودش یک کوله بار از حسرت و اندوه داشت گفتم آخر این همه اندوه و غم از آن کیست
گفت:سوغاتی می برم این را به جایی،به دیاری دوردست
آنجا که عاشق زنده است
باز گفتم به کجا
گفت:آنجا که عاقل مرده است
ناگهان بادی وزید و صبح آمد،سکوت سرد تنهایی دور شد
دیدگانم باز شد.باخودم تکرار می کردم
آنجا که عاشق زنده است،آنجا که عاقل مرده است
سودا
ما را سر سوداي كسي ديگر نيست
در عشق تو پرواي كسي ديگر نيست
جز تو دگري جاي نگيرد در دل
دل جاي تو شد جاي كس ديگر نيست
سالها از غم هجران گفتم
سالها از غم هجران گفتم
هر شبي با غم هجران خفتم
دل من از غم هجران مي سوخت سينه ام از غم دوران مي سوخت نيمه شب داد و فغان سر دادم شرح اين سوختنم را همه يكسر دادم اي خدا سوخت دلم سوخت دلم رسم اي عشق نياموخت اين دلم
