به نام اوست که می ماند

با دستانی لرزان و دلی امیدوار به خواسته ی عزیزی آمده ام تا بنویسم .

می خواهم بمانم تا جایی که بتوانم

میخواهم دیروز را به امروز و امروز را به فردا بچسبانم

میخواهم دلتنگی ها یم را بیرون بریزم و از پشت پنجره ی آبی زندگی به دنیای وصال نگاه کنم

ولی این بار نگاهم معنای بیشتری دارد

دوستان با تشکر و قدردانی فراوان از این که در این مدت تنهایم نگذاشتید و بارها

زدید از شما می خواهم که همچنان شادم کنید و با حضور سبزتان مرا بیشتر از این دلگرم کنید

((دوستون دارم))منتظر حضور سبزتان هستم)

(

  
نویسنده : mehdi ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥