به نام اوست که می ماند
با دستانی لرزان و دلی امیدوار به خواسته ی عزیزی آمده ام تا بنویسم .
می خواهم بمانم تا جایی که بتوانم
میخواهم دیروز را به امروز و امروز را به فردا بچسبانم
میخواهم دلتنگی ها یم را بیرون بریزم و از پشت پنجره ی آبی زندگی به دنیای وصال نگاه کنم
ولی این بار نگاهم معنای بیشتری دارد
دوستان با تشکر و قدردانی فراوان از این که در این مدت تنهایم نگذاشتید و بارها
زدید از شما می خواهم که همچنان شادم کنید و با حضور سبزتان مرا بیشتر از این دلگرم کنید
((دوستون دارم))منتظر حضور سبزتان هستم)
(
منو ببخش
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام بمون دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی این در سرد لعنتی شاید که نخواد وا بشه قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم من واسه تو خیلی کم
باور
مترسك
خيلي ها مترسك رو دوست ندارند
چون پرنده ها رو مي ترسونه
ولي من دوسش دارم چون تنهايي رو درك مي كنه
كاش
اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت
يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت
اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان
هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت
خلوتي مي خواهم
خلوتي مي خواهم
قلمي از گل ياس
دفتري جنس بلور
بنويسم از عشق
بسرايم از نور
روي خط هاي نسيم
دو قدم راه روم
بکشم شکل تورا
و به دستت انگور
يادم افتاد شبي
رفته بوديم ته باغ
تو به من مي گفتي
بنويس چشم شيطان شده کور
بارون از خط نگاهم می چکه رو پلک جاده
توی امتداد این خط منم اون کولی ساده
چه خوبه توشهرکاشکی حرف اما روشناختن
گم شدن توشهرتاریک صبح فردا روشناختن
توی روشنی فردا لحظه حضور رو دید ن
تو ترانه نگاهت ا ون معما رو شناختن

باز تنها باز تنها می سرایم
باز تنها باز تنها می سرایم شعر غم را باز هم اندیشه های زشت و زیبا
کاش خوبی ها بماند،کاش خوبی ها بماند
باز تنها باز تنها می سرایم شعر غم را
این ترانه از کجا آمد نمی دانم ولی
آن شب که تنهایی به بالینم بیامد با خودش یک کوله بار از حسرت و اندوه داشت گفتم آخر این همه اندوه و غم از آن کیست
گفت:سوغاتی می برم این را به جایی،به دیاری دوردست
آنجا که عاشق زنده است
باز گفتم به کجا
گفت:آنجا که عاقل مرده است
ناگهان بادی وزید و صبح آمد،سکوت سرد تنهایی دور شد
دیدگانم باز شد.باخودم تکرار می کردم
آنجا که عاشق زنده است،آنجا که عاقل مرده است
سودا
ما را سر سوداي كسي ديگر نيست
در عشق تو پرواي كسي ديگر نيست
جز تو دگري جاي نگيرد در دل
دل جاي تو شد جاي كس ديگر نيست
سالها از غم هجران گفتم
سالها از غم هجران گفتم
هر شبي با غم هجران خفتم
دل من از غم هجران مي سوخت سينه ام از غم دوران مي سوخت نيمه شب داد و فغان سر دادم شرح اين سوختنم را همه يكسر دادم اي خدا سوخت دلم سوخت دلم رسم اي عشق نياموخت اين دلم
ميترسم بگم....
مي ترسم برف تمام شود و شاپرکها نيايند - مي ترسم بهار بدون پروانه و پرستو بيايد.مي ترسم يادم برود کتاب شعرم را از زير باران بردارم.مي ترسم نخستين شکوفه ها غافلگيرم کند و نسيم زيبايي که از شمال مي وزد مرا از تو غافل کند...........نمي خواهم بي تو ياسها را ببويم..........مي ترسم برف تمام شود و هيچکس قلبم مرا براي تو معنا نکند.
مي ترسم برف تمام شود و حرف من نيمه تمام بماند و کلمه هايم يخ بزنند و هرگز نتوانم بگويم دوستت دارم
دوستت دارم
میمیرم
در نگاه عاشقت عشقتو خوندم
مهربون بودی که من یار تو بودم
من شدم همسفرت ای یار عاشق
کاشکی که عشق منو بدونی لایق
ای یار ای عشق بی تو میمیرم
بی تو از این دنیا دلگیرم
ای یار ای عشق بی تو میمیرم
بی تو از این دنیا دلگیرم
تو رفیق نیمه راه هرگز نبودی
تو که از دوست داشتنم غافل نبودی
چراغ عشق تو نمیشه خاموش
مگه تو و خوبیات میشه فراموش
ای یار ای عشق بی تو میمیرم
بی تو از این دنیا دلگیرم
ای یار ای عشق بی تو میمیرم
بی تو از این دنیا دلگیرم
زندگی زيبا
زندگی زیباست*** اما بدون غم
مرگ زیباست*** اما بدون گناه 
دوستی زیباست*** اما بدون کلک 
عشق زیباست*** اما بدون دروغ 
دنیا زیباست***اما بدون درگیری 
گل زیباست***اما بدون ریشه نه 
سکوت زیباست***اما بدون یار نه 
شیشه زیباست***اما بدون تیرگی
برف زیباست***اما بدون رهگزر 
خانواده زیباست***اما بدون دوری 
ما هم زیباییم ***اما بدون ماسک
نسیم بهاری
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را که
نسیم بهاری
عطر اقاقی
شبنم سحرگاهی
تو را می خوانند
باز کن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را
من به تو نشان خواهم داد
که چگونه شکوفه ها می خندند
و چگونه گل سرخ بر سر کوه رویید
تو اگر باز کنی پنجره را
من بهار را به تو خواهم داد
من تو را تا تنهایی ،
تا انتهای خوشبختی خواهم برد
باز کن پنجره را
بهار تو را می خواند
بهار ديگري
مي گويند بهار ديگري در راه است
اما
براي زمستانهايي كه گذشت غمي
زمان سپري شد ، تيك تيك ساعت با ضربه زدن به تاك تاك آن ، تك تك ثانيه ها را به هدر دادند و اينك در آستانه عبور سال ديگر نشسته ام ، نمي گويم پايان ، چون پايان خيلي به دلهره تر است . اضطراب سال آينده ، حسرت روزهايي كه سپري شده اند و هزاران حس تباه شده دما دم عيد به ذهن آدم خطور مي كند ،
روزگار
اي دل من – گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده ي رنگين نمي بيني به جام
جامه ات از آن كه مي بايد – تهي است !
اي دريغ از تو اگر چون گل نرفتي با نسيم
اي دريغ ازمن اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ !
در نبود تو
رنگ
سياه تنهايي
مشكي ، غربت
دست هايت تمام هستي من بود
و مدادت تمام زندگي ام
و قتي مي خنديدي ، زندگي به من چشمك مي زد
وقتي كه بودي ، بودم
سياه ، ابر
سفيد ، برف
آسمان ابري ست
گهگاهي عابران خسته از جلوي در خانه عبور مي كنند
خاطرات ، تنها خاطرات .
بوي اقاقي و اطلسي .
من و تو .
تويي كه همواره با من بودي ولي ديگر نيستي !
همه پنجره ها را بستند
همه اميد ها را كور كردند .
و من تنها ماندم
هيچ وقت عبورت را از ياد نخواهم برد
هرگاه كه از جايگه هميشه سبزت عبور مي كنم
تو را مي بينم كه به زندگي مي خندي
آري
آسمان ابري ست
ابر سياه است
ولي باران هم ديگر سياه است
تو چه رنگي هستي ؟
هرگز نفهميدم
با تو گفتم
حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رميدم نه گسستم »
باز گفتم: که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ؛ نتوانم ... !
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
لحن خوش
با همه ي لحن خوش آواييم
در به در کوچه ي تنهاييم
اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ي تو از همه پر شورتر
کاش که اين فاصله را کم کني
محنت اين قافله را کم کني
دوش مرا حال خوشي دست داد
سينه ي ما را عطشي دست داد
نام تو بردم دلم آتش گرفت
شعله به دامان سياوش گرفت
قلب شکسته
یه قلب بکش
وسطش یه خراش
گوشه هاش هم چند تا زخم که یکیشون هم از همه بزرگتر باشه ...
کناره هاش هم پاره باشه
...
...
قشنگه نه؟؟؟
اگر هم قشنگ نيست بلند نگو
آخه يه قلب چند بار مي تونه بشكنه؟؟؟؟
چند بار مي تونه پاره و زخمي بشه !!!!
سخن بزرگان درباره خوشبختي
خوشبختي در اين است كه حدود و همه چيز را بشناسيم و به آن احترام بگذاريم
بدبختي مي تواند به ما بياموزد كه خوشبخت باشيم
خوشبختي تنها در علم نيست ، بلكه در طريقه استفاده از آن است .
راز خوشبختي در اين است كه كاري را كه مجبور به انجام آن هستيد دوست بداريد
هرگز قدر آن روزهايي كه در كمال خوشبختي زندگي مي كرديم نمي دانيم
مگر زماني كه براي هميشه آن ساعات خوش را از دست داده باشيم.
خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند
خواستار سعادت ديگران بودن بزرگترين خوشبختي هاست
اول صحت ، دوم جمال ، سوم ، مال ، چهارم رفيق اينها پله هاي نردبان سعادت است
كار كنيد تا به آسايش برسيد بكوشيد تا به موفقيت نايل شويد
ما بايد براي خوشبخت زيستن موقعيتهاي مناسب ايجاد كنيم،نه اينكه در انتظار آن باشيم
بندرت شخصي يافت مي شود كه بگويد همه عمرش خوشبخت زيسته است
براي آنكه بتوانيد خوشبخت زندگي كنيد اسرار خود را بهركس نگوييد
براي اينكه بشر بتواند در دنيا خوشبخت زندگي كند بايد از قسمتي از توقعات خود بكاهد.
اشتیاق
از ویژگی های میل و اشتیاق سرایت سریع آن به دیگران است
و کسی نمی تواند در مقابلش مقاومت کند اگرمشتاق دیدار کسی باشید مشتاق دیدارتان می شود و اگر نسبت به او رفتار بیتفاوت
داشته باشید نسبت به شما رفتار بی تفاوتی پیدا خواهد کرد اگر عشق بورزید و دل و روهح خود را سرشار
از امید و عشق کنید مسلمأ همه چیز و همه کس را به سوی خود جلب خواهید کرد
عشق چيست
عشق ورزیدن خطاست حاصلش دیوانگیست عشق بازان جملگی دیوانه اند عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند عشق کو عاشق کجاست معشوق کیست جنبش نفس است که عشقش خوانده اند آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما گر بیابد بیشتر گر ببیند دلبران تازه تر عشق عالم سوز خاموش می شود چهره ی ما هم فراموش می شود
نياز
کسی با من نماند
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده هاي تلخ من..
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه هاي بي کسي...
درد بي کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد
کس ويرانيم را حس نکرد...تنها
دارايی من
اشکی که بی صداست
پشتی که بی پناست
دستی که بسته است
پایی که خسته است
دل را که عاشق است
حرفی که صادق است
شعری که بی بهاست
شرمی که آشناست
دارایی من است
ارزانی شماست
منجی دوباره خواهد آمد
اولین بار که از موسیقی سبک بلوز (Blues) خوشام آمد، زمانی بود که در بچگی سریال لبهی تاریکی (Edge of Darkness) را دیدم. احتمالن شما هم موسیقی متن زیبای آن سریال را -که اریک کلپتون (Eric Clapton) ساخته بود- به یاد میآورید. البته آن زمان نمیدانستم که به این سبک، بلوز میگویند. بعدها بیشتر به بلوز علاقهمند شدم. یکی از آهنگهای بلوز که من خیلی دوست دارم، آهنگ منجی دوباره خواهد آمد (The messiah will come again) است. این آهنگ دو اجرای معروف دارد: اولی از روی بیوکانن (Roy Buchanan)
که سازندهی اصلی این آهنگ است
تقديم به تو
اه
منم تنها
منم تنها منم خسته
منم کشتی که بر ساحل نشسته
زخود دلگیرم و خسته
منم مرغی که پرهایم شکسته
همیشه با همه تنها
منم آنکه غبار غم به چشمهایم نشسته
دگر نایی ندارم ای مسافر
تو که چشمت به رویم گشته بسته
اگر آیی به سویم خوب بینی
تویی که خنجرت بر دل نشسته
بیا جانا غم هجران خزان کن
که این دل از فراغت گشته خسته
عشق یک سکه سیاه
در جایی این جمله را خواندم«در روزگار ما عشق ارزان است و نان شب گران»
اما معنایش خوب نفهمیدم و شاید هم به آن خندیدم و از کنارش گذشتم
اما امروز که کوله بار تجربیاتم سنگین تر شوده از تلخی و نامردی های زندگی هایی که به
رشته تحریر در آوردم به این نتیجه رسیدم که در قرن آهن و دود عشق در نظر خیلی ها
حتی به قدر یک سکه سیاه هم ارزش ندارد.
رویای تو
سالهاست که حضور تو را احساس می کنم
من از تو و تو از من ما هر دو از هم می گریزیم.
من به سوی جاده های ساکن وساکت و تو به سوی رویاهای سبزبه پرواز در می آیی
من به سوی عمق نیستی و تو به سوی اوج حیات
نقطه مشترک من و تو همان لحظه پایان است
وقتی که در دایره زندگی در انتهای مسیربه هم خواهیم رسید
وتو با من پیوند می خوری وتو وجود خموش مرا بر هم می زنی
و تو می آیی و تو سر آغاز دوباره حیاتی...
قصر
در قلبم از عشقت قصر شیرینی ساخته ای که هیچ کس را یارای تصرف آن نیست
قلبی مشتاق به آنچه تو به من داده ای تو به من عشق اهدا کرده ای
پاک و ابدی شکوه زندگی در تقدیم محبت است محبت تو
محبت همیشگی ام کسی که صمیمانه دوستش می دارم
و هرگز حاضر به ترکش نیستم و نخواهم بود.
اگه یک روز دیدی وقتی داری با یکی حرف میزنی ترکت میکنه
بدون عاشقته
اگه یک روزوقتی داری ترکش میکنی برات فقط سکوت میکنه
بدون دیوونته
سنگ صبور
با کدامین آهنگ نی بنوازم و کدامین سرود عشق را بسرایم تا عالم و حاتم بدانند
که مقصودم جز این نیست که دوستت دارم.دوستت دارم.
زیبا ترین سبد هایم را بر سینه کبوتران سفید بنگارم تا همچون خال موجود
در چهره زیبا رویان همه را جلب تو کند و در آسمان آبی نیلگون به پرواز در آورم.
مهاتما گاندی
انسان برای آنکه بتواندبا روح آلمگیرحقیقت مواجه گردد
بایستی پست ترین مخلوقات راچون خود دوست بدارد.
سکه عشق
گر سراغ عشق را می خواهی
بالش سنگیست در ویرانه ای کم
رهروان خسته را دروغ یک دم آسودن
آری بیهوده است عشق ورزیدن
آشنايی تو
از آب تا آسمان
فاصله ای است به درازی تعلل یک مرغ دریایی برای بال گشودن-پریدن-
و یا شاید
تأمل ابرکی کبود برای دوختن زمین به آسمان با کوک های ترنم باران-باریدن-
هر چند از آبی آب تا آبی آسمان مجالی حتی برای جولان ذره ای غبار نیست.
امروز بال و پر آراسته ام به سوی آستان آشنایت
آسمان آبی آسمان آبی
میدانم بر سرم نقل تر خواهی بارید
به ياد تو
به تو كه تا هميشه واسم يه همزبوني
نگات هميشه نازه چشمات پر نيازه
نياز قلب عاشق براي من يه راز
هميشه فكر ميكردم كنار من مي موني
اما انگار خيال بود كه پيش من بموني
يه روز ميام بازم من به ديدن نگا هت
اونجائي كه نباشه ديگه راه فرارت
واست ميگم از عشقم كه مثل يه جنونه
اگر كه تو نباشي نميتونه بمونه
ميخوام بازم فكر كنم به تو كه مهربونيدوست دارم
ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش...
ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش...
ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش...
چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
جايگاه تو
..
----------. ;; .
---------/ ;;;; \ ____----- .;;.
--------|;(;;;-""-------`'-.,';;;;;\
---------\;'-------------------';;);/
--------/------------------------\;'
-------/------.;.-------.;.--------\
------|------;;o;;----;;o;;------|
------ ;----- '"-'`----`'-"'----- /
------/\-----------._. ---------/
-----;;;;;;_-----,_Y_,---- _.'
----/;;;;;;;\-`---.___.--- ';.
---/|;;;;;;;;;.__.;;;.-------\\
--; -\ ;;;;;;;;;;;;;;;;;;\------;\__--.;.
--|-----';;;;;;;;;;=;;;;'-------|-__;;;;/
--|-------`""`- .------._-----/;/;;\;;/
-/ ;------------/;;;;;;;-;/;;;;;;;/--|;/
-\_,\----------|;;;;;;;;;;;;;;;;;;|-|
------'-...----- ';;;;;;;;;;;;;;;;;;
عشق يعنی
عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم ترعشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تيمم يک نماز عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي
درد دلم
چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر
شکستن
می دونی چیه تو این دنیا برای رسیدن دو عاشق به هم
همیشه یکی باید بشکنه:
سر کلاس رياضي بود که استاد اومدو دو خط موازي کشيد
خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد و تو دلش عاشقش شد،
در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم
نمي رسند
.خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد و عاشقش شد.
يار باوفا
در آن لحظه که می گردد نفس در سینه ها خاموش
نمی خاستم کسی از مردن من باخبر گردد
نمی خاستم پدر برهم نهد چشمان بازم را
نمی خاستم که مادر شاهد جان کندنم باشد
ولی مادر اگر روزی رفیقی باوفا از راه رسید و گفت
کو:آن یار باوفا کو
بگو در بسترناکامی و حسرت
شبی جان میسپرد
ولی تا آخرین لحظه می گفت
عزیزانم
رفیقانم
خدا حافظسکوت مرگ
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گراز خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتگی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریزو پی در پی دم گرم خودش رادر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدینسان بشکند
سکوت
مرگ بارم راکاش آسمان حرف کوير را می فهميد و اشک خود را نثار گونه های
خشک او می کرد.
کاش واژه ی حقيقت آن قدر با لبان آدمها صميمی بود
که برای بيان کردنش نيازی به شهامت نبود.
کاش قلبها
آنقدر صاف و خالص بودند که دعاها
قبل از پايين آمدن دستها مستجاب می شد.
خدايا
خدايا !!!
رنج دادي... در ازاي قلبي مهربان
درد دادي .. به جاي نگاهي عاشق
خوشي را گرفتي .... به قيمت روحي خداجو
خدايا !!!
هيچ نميخواهم جز تو
به هر قيمتي كه بخواهي
شادم كه تو را دارم ...
خدايا !!!
شادم كه تو را دارم
تو را می خواهم
چشمانت را براي زندگي مي خواهم
اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
دلت را براي عاشقي مي خواهم
صدايت را براي شادابي مي شنو
دستت را براي نوازش
و پايت را براي همراهي مي خواهم
عطرت را براي مستي مي بويم
خيالت را براي پرواز مي خواهم
و خودت را نيز براي پرستش
نامه ای از بزرگان
ويکتور هوگو
به ياد داري كه امروز يكسال از روزيكه سرنوشت من معلوم شد مي گذرد ؟ شب 26 آوريل 1819بود كه كنار هم نشستيم و راز دل به يكديگر گفتيم . چون با دلي سوزان ، عشق بي پايانم را پيش رويت آشكار ساختم ، و تو نيز با سادگي پرده از روي عشق پنهاني خويش برداشتي ، سروري در خود احساس كردم . دلم آسوده گرديد ، و شادماني و خوشبختيم از اين بود كه دانستم كسي مرا دوست مي دارد. اوه . تو را به خدا بگو كه آيا آن شب را فراموش نكرده اي ؟ بگو كه آن شب را به ياد داري ؟ زيرا غم و شادي و همه چيز من از آن شب است . هنوز يكسال از آن شب زيبا و شادي بخش نگذشته است ، ولي در اين اندك زمان رنج بسيار برده ام ، بگذار رازي را كه به هيچ كس جز تو نمي توانم بگويم برايت آشكار سازم .
نمي داني كه آن روز كه خانواده مان از عشق ما آگاه گشتند و قرار شد كه ديگر من تو يكديگر را نبينيم و با هم سخني نگوييم ، چقدر آشفته و پريشان شدم . بي درنگ به اتاق خويش رفتم و در تنهايي به تلخي گريستم ، ابتدا مي خواستم به آغوش مرگ پناه ببرم ، ولي زود چهره زيبايت پيش چشمانم آمد ، و دانستم كه بايد براي عشق تو زنده باشم . آنگاه بر تيره روزي خويش اشك ها ريختم . زيرا آن بي تو و دور از زندگانيم از مرگ تلخ تر بود ، از آنروز هر جا مي روم ، هر كار مي كنم و به هر چه مي نگرم ، روي تو را پيش چشمم مي بينم ، و يك دم فراموشت نمي توانم كرد . اميدوارم آنچه كه در اين نامه مي خواني سبب اندوه و آزردگي ات نشود .
خيلي شادمان مي شوم اگر تو هم آنچه در دل داري بي پرده براي من بنويسي . امروز صبح و عصر تو را ديدم . بايد هم ديده باشم زيرا امروز كه يكسال از اقرار عشق من و تو به هم مي گذرد نمي بايست بدون شادكامي سپري گردد.
امروز صبح جرات نكردم كه با تو حرفي بزنم چون اجازه نداده اي كه تا بيست و هشتم ماه با تو سخني گويم . هر چند اين فرمان ، مرا بسيار رنج داده است ، ولي باز هم گفته ات را گرامي و ارجمند شمرده ، فرمانبرداري نمودم. ديري از شب گذشته است . تو اكنون بي خيال در خواب ناز رفته اي و نمي داني كه نامزد وفادارت همه شب پيش از خواب چند تار مويت را به نرمي بر لب مي نهد و با پاكي مي بوسد .
دلا
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
اگر دل میبری جانا روا باشد که دلداری
میان دلبران الحق به دل بردن سزاواری
اينم يه جور دوست داشتنه
داستان زيبا
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از
عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيين
ه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت
آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
خوشبختي به همين سادگي
كليد موفقيت اينجاست !
1- اخلاق سرمايه و بهترين و عالي ترين دارايي ما است .
2-اخلاق خوب ،اختصاص به طبقه اي ندارد، در هر طبقه و صنفي پيدا شود ،
مورد احترام واقع مي گردد.
3-اخلاق خوب مانند آب جاري است كه موجب حاصل خيزي كشتزار ها مي شود .
4-اخلاق بالاتر از قوانين است،زيرا قوانين هميشه همراه انسان نيست ولي اخلاق هميشه با اوست .
5-اشخاص عاقل و با اخلاق هرگز كلامي بر زبان نمي آورند كه احساسات ديگران را جريحه
دار سازند.
6-انحطاط اخلاقي هميشه پيشاهنگ انقراض تمدنها است.
7-بداخلاق در دست دشمني گرفتار است كه هر جايي برود از چنگ عقوبت او رهايي نيابد.
8-بهترين ميراثي كه پدران براي فرزندان خود مي گذارند، تربيت خوب است.
9-به هر كس كه مي خواهد موفق شود بگوييد:اخلاق نيك را در خود پرورش ده.
10-خط مستقيم نه تنها در هندسه بلكه در اخلاقيات هم كوتاه ترين راه است .
11-صاحبان اخلاق،روح جامعه خود هستند.
12-مردان قانون وضع مي كنند و زنان اخلاق به وجود مي آورند.
13-وظيفه زن ،تهذيب اخلاق مرد است .
نظر
از عزیزان بازدید کننده
اگه میشه یه نظر کوچولو هم بدید ممنون میشم
چون باعث دلگرمی میشه کوچیک همه شما سعید
بيست ميليارد مقاله و عکس در موتور جستجوی ياهو
شرکت ياهو در ادامه سياست های توسعه خود اعلام کرد که موتور جستجو اين شرکت هم اکنون حاوی بيست ميليارد مقاله و عکس اينترنتی است که تقريبا دو برابر داشته های رقيب سرسخت خود يعنی سايت گوگل است .
البته توسعه مقالات و تصاوير ياهو به اين معنا نيست که کيفيت مطالب و عکس های عرضه شده توسط آن ، مفيدتر از موارد عرضه شده توسط گوگل است . به همين دليل هنوز هم گوگل به عنوان بهترين منبع اطلاعاتی اينترنتی درسطح جهان مطرح است .
به گفته مقامات ياهو ، سايت اين شرکت هم اکنون حاوی 8/20 ميليارد مقاله و عکس آنلاين است که از اين تعداد ، در حدود 2/19 ميليارد مقاله و 6/1 ميليارد عکس است .
تا ديروز ، ياهو جزييات موتور جستجوی خود را منتشر نکرده بود و به همين دليل تعداد مقالات و تصاوير آن بين 6 تا 8 ميليارد تخمين زده می شد.
نايب رئيس شرکت ياهو می گويد : انتشار اين آمار و ارقام باعث می شود که کاربران اقبال بيشتری نسبت به موتور جستجوی ياهو نشان بدهند و بيشتر به آن اطمينان کنند.
سراسر غصه شد شعر و دمادم گريه شد كارم
لبالب عشق شد قلبم ولي قلبت نشد يارم
اميد زندگي با تو ، دليل زنده بودن شد
كمي با من مدارا كن ، تجليگاه افكارم
رواق چشم خونينم قدمگاه قدم هايت
به ما هم افتخاری ده ، طبیب قلب بیمارم
اگر این قلب عاشق را نديدي لايق عشقت
برو اما بدان یادت به دل تا زنده ام دارم
دنیای ما
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است.....
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است......
اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است...
حرف مرا می فهمی
خوب حرف زدن يکی از راه های احترام به فرد مقابل است . ما بايد يک گفت و گوی خوب و متعادل را آغاز کنيم ، حرف بزنيم و بشنويم، يعنی علاقه به شنيدن صحبت ها و نقطه نظرات طرف مقابل هم داشته باشيم.
بايد طوری عمل کنيم که طرف مقابل با اطمينان صحبت های ما را بشنود و مطمئن شود که با درک و همدلی با او به گفت وگو نشسته ايم .
ما حتی اگر حرف هم نزنيم به واسطه حرکات و فيزيک و ظاهر خود می توانيم درونيات خود را به فرد مقابل منتقل کنيم .پس بهتر است در صحبت کردن ظاهر خود را نطز همانند نيت درونی خود مثبت و محبت آميز جلوه دهيم . يک گوينده خوب و توانا بايد قادر به تغيير ايده ها و عقايد با لحنی مناسب باشد .او ضمن اينکه بايد اعتقاد عميق به گفته های خود داشته باشد می بايست پذيرای شنيدن آرا و عقايد ديگران نيز باشد
تقويت خلاقيت
به موزيک باخ ( Johann Sebastian Bach) گوش دهيد . اگر از سردرد رنج می بريد و يا در نيمه های شب دچار توهم می شويد به پزشک مراجعه نماييد
از تکنيک يورش فکری ( Brainstorm ) استفاده کنيد.اين تکنيک علاوه بر اينکه مخزنی از ايده ها برای شما ايجاد می کند بلکه به کمک آن می توانيد در امور خود تصميم گيری های بهتری را اتخاذ نماييد
يادگار سبز
دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند بين راه سر موضوع
اختلاف پيدا کردندو به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري
سيلي زد
دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيز ي بگويد رويشن هاي بيابان نوشت
امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زدآن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري
انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد
و در برکه افتاد نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد
بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد
امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را رويشن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟
ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد بايد روي شن هاي صحرا
بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما مي
کند بايد آن را روي سنگي حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببر
هميشه تو يک ارتفاع بالايي از جو، ديگه ابر وجود
نداره. اگه يک وقت ديدي آسمون دلت ابري بود
بدون به اندازه کافي اوج نگرفتي
شيرينی زندگی
زندگي مثل پيانو است، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها اما زماني مي توان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
زندگی ما پر از غم و شادیها ست وبا همین شادی و غم هست که قشنگه مثل آهنگ زیبای پیانو:
با اجازه صاحبش اینواینجا می نویسم: . خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است و هر که آمد چيزي خواست يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت: من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم خدایا نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا تنها کمي از خودت تنها کمي از خودت به من بده و خداکمي نور به او داد نام او کرم شب تاب شد. خدا آن که نوري با خود دارد بزرگ است حتي اگر به قدر ذره اي باشد تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست
روزگار
آینه را محتاج خاکستر کندمرا
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من مي گفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
مرا در غربت فردا رها کرد
الهی
سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با
دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني و گل
هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني...
نظرات ()



